نشر امینان

مرتب سازی بر اساس :
فقط موجود ها:

نمایش 14 نتیحه

من زینبیم
تومان ۹,۵۰۰

این کتاب شامل ۴۶ داستان است که آن روزها، ازدواج، تربیت، حج، تظاهرات، سفر پرماجرا، پیروزی انقلاب، شروع جنگ، گروه تخریب، زندان نقده، انجام تکلیف، جواد در لبنان، ماجرای مار، مفقودالجسد، گذر ایام، رجعت مسعود، جهاد در خانه، پرواز و … از جمله عناوین داستان های آن است.
بی کرانه ها عنوانی است برای مقدمه اثر که در آن درباره داستان زنانی صحبت به میان آمده است که عاشقانه قدم در راه دوست نهادند و عزیزترین دارایی خود را بدون هیچ توقعی تقدیم کردند.
زنانی که شهادت فرزندشان را دیدند و خم به ابرو نیاوردند. همچنین صحبت از زنانی است که در پشت جبهه مشغول به جهاد شدند و راه نورای شهدا را ادامه دادند و مادرانی که هنوز چشم انتظار هستند که فرزندشان بارگردد

نمره 0 از 5
من ادواردو نیستم
تومان ۷,۵۰۰

ادواردو شرح مسلمان شدنش را چنین می گوید: «زمانی که در دانشگاه نیویورک درس می خواندم، یک روز در کتابخانه قدم می زدم و کتاب ها را نگاه می کردم چشمم افتاد به قرآن و کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است.
آن را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش را به انگلیسی خواندم، احساس کردم این کلمات، کلمات نورانی است و نمی تواند گفته بشر باشد، این بود که بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. این شد که آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می فهمم و قبول دارم.»

نمره 0 از 5
همسایه پیامبر(ص)
تومان ۷,۵۰۰

این اثر در حوزه دفاع مقدس است و زندگی نامه و خاطرات شهید داود دانایی از فرماندهان گردان فجر بهبهان را از کودکی تا دوران شهادت روایت می کند. این فرمانده دوران دفاع مقدس در عملیات شیمیایی کربلای ۵ به شهادت رسید.

در این کتاب می خوانیم:

* شهیدی که سه روز قبل از شهید شدنش، پیش بینی شهادتش را کرده بود …

* شهیدی که در بمباران شدید شیمیایی، ماسکش را به یک بسیجی داد و خود ذره ذره آب شد و به شهادت رسید …

* شهیدی که در بهشت همسایه پیامبر و قصرش در کنار قصر پیامبر، امام علی، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین است …

* شهیدی که مرحوم آیت الله العظمی اراکی درباره اش فرمود: راهی که ما هشتاد سال است در حوزه می پیمائیم، او یک شبه طی کرد …

* و شهیدی که خواندن خاطراتش انسان را متحول و متحیر می کند …

نمره 0 از 5
پرواز در سحرگاه
تومان ۱۰,۰۰۰

کتاب در قالب مجموعه خاطراتی از اعضای خانواده، اقوام، دوستان، همراهان و فرماندهان شهید، به روایت زندگی، فعالیت ها، مبارزه و جهاد و نحوه شهادت شهید محمد غفاری می پردازد.
وی که از اعضای یگان ویژه صابرین نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود، ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ در عملیات علیه گروهک پژاک، همراه با تعدادی دیگر از همرزمانش در منطقه شمال غرب کشور به شهادت رسید.

در بخشی از کتاب، خاطرات یکی از همرزمان شهید را مرور می کنیم:
«…توقف به صلاح نبود. سریع بلند شدم رفتم سمت قله. اونجا چند ترکش نوش جان کردم. حجم آتش زیاد بود. دشمن فهمیده بود که می خواهیم کار را یکسره کنیم.پشت بیسیم به من اعلام کردند که مجتبی بابایی زاده مجروح شده، برو کمکش. من از بالا غلت خوردم اومدم پایین. تو همین حین چشمام به پیکر بی جان یکی از بچه ها افتاد. می دانستم که بابایی زاده اینجا نیست. با تعجب به سمت او رفتم. بالای سرش رسیدم و رویش را برگرداندم. یکباره خشکم زد. در مقابلم پیکر بی جان محمد غفاری قرار داشت…»

نمره 0 از 5
همسفر شهدا
تومان ۷,۵۰۰

کتاب همسفر شهدا کاری از گروه فرهنگی ابراهیم هادی،زندگینامه ودست نوشته ها و خاطراتی از طلبه بسیجی سید علیرضا مصطفوی است که در تابستان ۸۸ وپس ار بازگشت از مناطق عملیاتی جنوب برای همیشه به یاران شهیدش پیوست.
تازه به دنیا آمده بود که جنگ به پایان رسید. سالها بعد وارد بسیج شد و پایگاه را متحول کرد. مسئول فرهنگی شد و فرهنگ محله را تغییر داد. شهدا را ندیده بود اما آنها را خوب می شناخت. طلبه ای سخت کوش و مداحی دلسوخته بود. مطیع ولایت بود. کلام رهبر برای او فصل الخطاب بود. تابستان هشتادو هشت و در آخرین سفر راهیان نور گفت: زمان پرواز رسیده، این آخرین سفر من است! از سفر که برگشت، شهدا به استقبالش آمدند. سید علیرضا مصطفوی به سفر دیگری رفت. همراه با شهدا، برای همیشه.

برشی از کتاب همسفر شهدا:
از بدی دل بستن به مال دنیا می گفت. اما قبل از همه خودش به آن عمل می کرد می گفت: خداوند در قرآن فرموده : مومنین از آنچه خداوند روزی داده انفاق کنند. اینکه اضافه مال را بدهی می شود صدقه اما باید از آنچه به آن علاقه داری بگذری.
کت و شلوار بسیار زیبایی داشت. در مراسمات جشن اهل بیت می پوشید. اوایل سال ۸۸ بود. یکبار گفتم: سید این کت و شلوار رو چند خریدی؟ پرسید: چطور؟ گفتم اگه جایی سراغ داری که قیمت مناسب می فروشه به ما معرفی کن . رو به من کرد و گفت: سایز من به تو می خوره ، فردا برات می یارم!
همان شب کت و شلوار خودش را داد خشکشویی . فردا آورد و تحویل من داد . هرچه اصرار کردم بی فایده بود.
سید می گفت:این یک هدیه ناقابل است برای شما! فقط از شما مخواهم برام دعا کنی شهید بشم!
سید یک بار هم به همین صورت کفشهایش را هدیه داده بود.
چفیه عربی زیبایی داشت . از کربلا آورده بود . خیلی به آن علاقه داشت.
در بیشتر اردوها همراهش بود . گفتم : آقا سید میشه چفیه شما را تا شب نگه دارم

نمره 0 از 5
5
حراج
غلامرضا
تومان ۸,۵۰۰ تومان ۸,۰۰۰
غلامرضا تختی در روز ۵ شهریور ۱۳۰۹ در خانواده ای متوسط در محلهٔ خانی آباد در تهران به دنیا آمد. «رجب خان» (پدر تختی) غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همهٔ آنها از غلامرضا بزرگ تر بودند. «حاج قلی»، پدر بزرگ غلامرضا، فروشندهٔ خواربار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعریف می کنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی می نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانواده های رجب خان منتقل شد و به نام خانوادگی آنها تبدیل شد. رجب خان با پولی که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زمینی خریده و یک یخچال طبیعی احداث کرده بود واز همین راه مخارج زندگی خانوادهٔ پرجمعیت خود را تأمین می کرد. نخستین واقعه ای که در کودکی غلامرضا روی داد و ضربه ای بزرگ و فراموش نشدنی بر روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش برای تأمین معاش خانواده ناچارشد خانهٔ مسکونی خود را گرو بگذارد. شادروان تختی به لحاظ مشکلات خانوادگی فقط ۹ سال در دبستان و دبیرستان منوچهری خانی آباد درس خواند و در سال ۱۳۲۹ به سبب علاقه به کشتی و ورزش باستانی به باشگاه پولاد رفت. تختی در دوران زندگی ورزشی اش رکورددار شرکت در المپیک ها و کسب بیشترین مدال از این آوردگاه بود. درچهار دوره المپیک حضور داشت و حاصل آن یک طلا، دو نقره و یک عنوان چهارم بود که در کشتی ایران این امر اتفاق نادری است. جهان پهلوان علاوه بر قهرمانی، به لحاظ منش و رفتار انسانی و سجایای اخلاقی پسندیده و جوانمردی و نوع دوستی شهره خاص و عام بوده است. او زندگی خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختی در ورزش باستانی و کشتی پهلوانی نیز دارای تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ایران شد و هر بار کشتی گیران نامداری را مغلوب کرد. وی چهار ماه پس از بازگشت از آخرین سفر خود (تولیدو، ۱۹۶۶) در آبان ماه سال ۱۳۴۵ زندگی مشترک خود را با همسرش آغاز کرد که حاصل آن تولد بابک در سال ۱۳۴۶ بود. پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش، خبر درگذشت وی تحت عنوان خودکشی اعلام شد و همه را در اندوهی عظیم و بهتی شگفت انگیز فرو برد. این کتاب به بررسی این شخصیت بزرگ می پردازد که فاتح قلوب شده بود.
نمره 0 از 5
کتاب طیب
تومان ۱۲,۰۰۰

روایت های شیرین و خاطرات مفیدی که از زندگی شهید طیب حاج رضایی در این کتاب نقل می شود کشش فوق العاده ای در مخاطب ایجاد می کند تا کتاب را مثل آب خوردن سربکشد. وجود نثر دلنشین و کاملاً خودمانی و محاوره ای باعث می شود که نویسنده یا نویسندگان این کتاب، مخاطب را با زندگی پر خطر و خاطره شهید حاج رضایی آشنا می کند. اسناد و عکس هایی از این شهید، در ابتدای خاطرات به چشم می خورند.

کتاب طیب کاری است از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی که با استقبال کم نظیر مخاطبان مواجه شده است

گزیده کتاب:

اوایل دوران پهلوی بود. آن موقع من رضاخان را دوست داشتم. می گفتند آدم خوبیه، مقتدره، با خداست. به مردم کمک می کنه و … من دیده بودم که رضاخان توی محرم میون دار دسته ی تکیه ی دولت بود. خلاصه خیلی از رضاخان خوشم اومد. برای همین روی بدنم تصویر سر رضاخان رو خالکوبی کردم. اما وقتی که به قدرت رسیید فهمیدم که این نامرد مهره ی خارجی هاست. وقتی شروع کرد چادر رو از سر زن ها بگیره، خیلی از لوطی های تهران با مامورها و دولت رضاخان درگیر شدند. من هم چند بار با اون نامرد درگیر شدم. نمی گذاشتم توی محله ی ما کسی به ناموس مردم بی حرمتی کنه. نمی گذاشتم کسی چادر از سر زن ها بگیره. بعد از اون ماجرا رضاخان با امام حسین(ع) هم درگیر شد! وقتی که اجازه ی برگزاری عزاداری نداد، همون موقع گور خودش را کند. ما اون موقع توی خونه ی خودمون مجلس روضه برگزار می کردیم. ایام محرم که می شد در و دیوار رو سیاه پوش می کردیم و خرج می دادیم. اما من در غیر ایام محرم، مرتب به دنبال دوست و رفیق بودم. ورزش باستانی می کردیم. شب ها هم مرتب از این کافه به او کافه؛ از این قهوه خونه به اون قهوه خونه…

در دورانی که در بندرعباس زندانی بودم خیلی ها می آمدند پیش من و می گفتند: شنیدیم شما گنده لوطی های تهران هستید. بعد شروع می کردند با من حرف زدن و رفیق شدن. یک بار چند تا از خان های بندرعباس پیش ما در زندان آمدند. مدت ها با من حرف زدند. آن جا پول داشتیم و آن ها را مهمان کردیم. خیلی از من خوششان آمده بازهم به دیدن من آمدند. آن ها فکر نمی کردند من با سواد و اهل ورزش و … باشم.

سال ۱۳۱۶ بود که با مأمورهای دولتی و پاسبان ها درگیر شدم. آن روز نتوانستم فرار کنم و به خاطر این درگیری دستگیر و به دو سال حبس محکوم شدم. آن موقع حبس برای کسی که گنده ی یک محله حساب می شد، یه افتخار بود! همه از او حساب می بردند. حکومت هم هرکسی رو که می خواست حسابی اذیت کنه می فرستاد بندرعباس.

زندان بندرعباس تبعیدگاه عجیبی بود. خیلی از کسانی که سرشان باد داشت رو سر به راه می کرد. شرایط زندان بندرعباس طوری بود که خیلی ها نمی توانستند تابستان های آن جا را تحمل کنند و همان جا می مردند!

پس از دوران حبس آمدم تهران، هنوز شغلی نداشتم. روزگار من از طریق ورزش و قهوه خانه و بعضی وقت ها دعوا و … می گذشت. اما سعی می کردم با معرفت باشم. لوطی باشم و مرام داشته باشم. تا اینکه یک اتفاق شغل آینده ی من و مسیر زندگی من را تغییر داد.

شما می توانید کتاب طیب (زندگینامه و خاطرات شهید طیب حاج رضایی) را از فروشگاه فرهنگی راه کتاب تهیه و مطالعه نمایید.

نمره 0 از 5
5
حراج
شیدای شهادت
تومان ۱۰,۰۰۰ تومان ۹,۵۰۰

موضوع این کتاب، زندگی نامه و خاطرات شهید «اسماعیل سریشی» است. در مباحث این کتاب بعد از معرفی شخصیت این شهید و والدین وی، اخلاق و کردار او و فعالیت های مذهبی، سیاسی و فرهنگی وی در زمان جوانی و نوجوانی، اعم از: اعتکاف، امربه معروف و نهی از منکر و… شرح داده شده است. در کتاب نحوه شهادت و وقایع بعد از آن در قالب خاطرات اطرافیان این شهید و خانواده وی ذکر شده است. این مجموعه با هدف آشنایی با سرگذشت و زندگی این شهید مبارز و نیز ارائه الگوی اخلاقی و عملی به جوانان تدوین شده است.

نمره 0 از 5
شهید گمنام
تومان ۱۱,۰۰۰

در پشت جلد این کتاب می خوانیم:
اگر فاتحان دنیا افتخار می کنند به سربازان گمنام ، اسلام بزرگ و ملت شریف و فاتحان عزیز ما افتخار می کنند به هزاران سرباز گمنام بزرگواری که در پی نام و نشان نیستند و برای کشور اسلامی خویش و اسلام عزیز و ملت انسان پرور افتخاراتی می آفرینند معجزه آسا و پیروزی های ژرف. فرق است بین سرباز گمنامی که قدرت های مادی دنیا به آن فخر می فروشند و بین سربازان گمنامی که پرورده اسلام و مکتب توحیدند …
انگیزه آنان تحصیل قدرت و اکثرا ستمکاری است و انگیزه اینان خدا و طلب حق است.
اساسا سربازان اسلام، اگرچه نامدار باشند، در این جهان گمنامند.
نامدارترین سرباز فداکار در اسلام، امیرالمومنین (ع) است. او گمنام ترین سرباز است.
با کدام تفکر عرفانی، فلسفی، سیاسی و کدام قلم و زبان و بیان، بشر این سرباز گمنام را معرفی کند و بشناسد و بشناساند؟ و مطلب با حفظ مراتب همین است. امام خمینی (ره)
سربازان گمنام ما در تمام جبهه ها و پشت جبهه ها، شب و روز و جوانی و هستی خود را برای اسلام و مکتب الهی فدا می کنند. نام و نشانی نمی خواهند و ندارند.
چه بسا که به سبب ضرورت تشکیلاتی، همسران و مادران و نزدیکان آنان ندانند که اینان چه حماسه ها می آفرینند و چه ارزش ها برای انقلاب خلق می کنند.
مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای حفظ الله

نمره 0 از 5
5
حراج
شناسایی
تومان ۹,۵۰۰ تومان ۹,۰۰۰

مجموعه داستانهایی از سرداران شهید اطلاعات عملیات. آنها که در جبهه گمنام بودند و در شهر گمنام­تر! سردارانی که با توکل و توسل راه را بر رزمندگان اسلام هموار نمودند. آنها که همه کارشان برای رضای خدا بود و خدا بهای کارهای خالصانه آنها! سردارانی از همه لشگرها و شهرها. از همه سرزمین اسلامی ایران.

نمره 0 از 5
سفیر بیداری
تومان ۸,۰۰۰

کتاب حاضر، زندگینامه و خاطرات سردار بیداری اسلامی، روحانی شهید «سیدمصطفی الحسینی» (۱۳۳۳-۱۳۵۸) است. در این سرگذشت نامه نحوه تربیت دینی، سجایای اخلاقی، زندگی ایشان در ابعاد اجتماعی، معنوی، سیاسی و… در ایران و خارج از کشور و فعالیت در براندازی رژیم پهلوی و کوشش سید مصطفی الحسینی در بیداری مردم ایران و کشورهای کویت، هند و پاکستان و… و نحوه به شهادت رسیدن ایشان به طور مفصل از زبان راویان مختلف بازگو شده است. همچنین، تصاویر و اسنادی از شهید به انضمام نامه ها و وصیت نامه ها و دلنوشته های ایشان و بازتاب رسانه ها در معرفی ایشان به عنوان فردی ظلم ستیز و مبارزات ایشان بر علیه ساواک گنجانده شده است. کتاب، با هدف زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدای انقلاب و تجلیل از فعالیت های ایشان در پیروزی انقلاب اسلامی ایران تهیه شده است.

نمره 0 از 5
راهیان علقمه
تومان ۱۰,۰۰۰

مرحوم آیت الله سید محمد ابراهیم قزوینی در صحن حضرت ابوالفضل (ع) امام جماعت بودند و مرحوم شیخ محمد علی خراسانی که از واعظان بی نظیر بود، بعد از نماز ایشان منبر می رفت.
یک شب مرحوم خراسانی مصیبت حضرت ابوالفضل (ع) را خواند و از اصابت تیر به چشم مقدس آن حضرت یاد کرد.
آیت الله قزوینی، سخت متاثر شده و بسیار گریه کرد. بعد از منبر با ناراحتی به ایشان گفت: “چنین مصیبت های سختی را که سند خیلی قوی هم ندارد چرا می خوانید؟!” و بعد به خانه رفت.
ایشان همان شب در عالم رویا محضر مقدس حضرت ابوالفضل العباس (ع) مشرف می شود. آقا قمر بنی هاشم (ع) خطاب به ایشان فرمود: “سید ابراهیم، آیا تو در کربلا بودی که بدانی روز عاشورا با من چه کردند؟! پس از آنکه دو دستم را از بدن جدا کردند، سپاه دشمن مرا تیرباران کرد. در این میان تیری به چشم من اصابت کرد. من هر چه سر را تکان دادم که تیر بیرون بیاید، اما نشد.
عمامه از سرم افتاد، زانوهایم را بالا آوردم و خم شدم که بوسیله دو زانو تیر را از چشمم بیرون بکشم، ولی دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.”

نمره 0 از 5
دیدار با ملائک
تومان ۶,۸۰۰

“کتاب حاضر مشتمل بر زندگی نامه و خاطره های سردار شهید «جلیل ملک» (۱۳۴۱ـ۱۳۶۵هـ.ش) است. این خاطره ها به روایت خانواده، دوستان و هم رزمان شهید به نگارش در آمده و اطلاعاتی را درباره کودکی، نوجوانی، ویژگی های اخلاقی، نحوه حضور در عملیات های مختلف همچون فتح المبین، کربلای ۴ و شهادت این شهید ارائه می دهد. شایان ذکر است در پایان کتاب وصیت نامه شهید به همراه تصاویری از ایشان و خانواده اش آورده شده است.”

نمره 0 از 5
4
حراج
عارفانه
تومان ۱۲,۰۰۰ تومان ۱۱,۵۰۰

کتاب عارفانه
زندگینامه و خاطرات عارف شهید احمد علی نیری
کاری از گروه فرهنگی شهید احمد علی نیری

شهید احمدعلی نیری یکی از شاگردان خاص مرحوم آیت الله حق شناس بود؛ وقتی مردم دیدند که آیت الله حق شناس در مراسم ترحیم این شهید بزگوار حضور یافت و ابعادی از شخصیت او را برای مردم بیان کرد، تازه فهمیدند که چه گوهری از دست رفته است!
مرحوم آیت الله حق شناس درباره شهید نیری گفت: “در این تهران بگردید. ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟”

آیت الله حق شناس، در مجلسی که بعد از شهادت احمدعلی داشتند بین دو نماز، سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده و با آهی از حسرت که در فراق احمد بود، بیان داشتند: “این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم. از احمد پرسیدم چه خبر؟ به من فرمود: تمام مطالبی که (از برزخ و…) می گویند حق است. از شب اول قبر و سوال و… اما من را بی حساب و کتاب بردند.
رفقا! آیت الله بروجردی حساب و کتاب داشتند. اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود؟ چه کرد که به اینجا رسید؟!”
سپس در همان شب ایشان به همراه چند نفر از دوستان به سمت منزل احمدآقا که در ضلع شمالی مسجد امین الدوله در چهار راه مولوی بود، رهسپار شدند. در منزل این شهید بزرگوار روبه برادرش اظهار داشتند: “من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم. به جز بنده و خادم مسجد، این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت. به محض اینکه در را باز کردم، دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است. دیدم که یک جوانی در حال سجده است. اما نه روی زمین! بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است. جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است. بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید….”

نمره 0 از 5