توضیحات

اسرائیل اسیر

خاطرات شهید داود حنیفه
کسی که ۱۶ ماه اسارت در اسرائیل را تحمل نمود و…

کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

معرفی و عرضه در فروشگاه فرهنگی راه کتاب

یکم فروردین ۱۳۳۷، در میانه چشم به جهان گشود. پدرش سیف الله و مادرش، قزبس نام داشت.

تا سوم راهنمایی درس خواند. پاسدار بود. سال۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان لشکر ۲۷ محمد رسول الله در جبهه حضور یافت.

چهارم اسفند ۱۳۶۱، با سمت معاون فرمانده گردان در جزیره مجنون عراق بر اثر – شهید شد.

مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. برادرش اباسعد نیز شهید شده است.

شهیدی از خطه میانه

از نیروهای شجاع کمیته که بعد از انقلاب به سوریه و لبنان رفت

و با تشکیلات فتح فلسطین همکاری میکرد ولی پی به جدی نبودن آنها به مبارزه بردو از آنها جدا شد

این شهید عزیز همچنین در لبنان ماه ها اسیر صهیونیست های جنایتکار بود و بعد از آزادی هم، زیاد طولی نکشید

که دوباره به جبهه ها برگشت و در اسفند سال ۶۲ در عملیات خیبر به مقام والای شهادت رسید

اسرائیل اسیر :

مزار = گلزار شهدای بهشت زهرا {س}

قطعه ۲۸ / ردیف ۴۸ / شماره ۱۳

قسمتی از متن کتاب :

رزمنده ای از نیروهای ایرانی که برای آموزش جوانان لبنانی به آن سرزمین اعزام شده بود در یک درگیری مفقود می‌شود!
برخی خبر از اسارت و برخی خبر شهادت او را می دهند.

این رزمنده یکی از شجاع ترین نیروهای اطلاعات تحت امر حاج احمد متوسلیان بود.

تمام دوستانش می دانستند که با توجه به شکنجه های صهیونیست ها بعید است زنده بماند.

او رفت و هیچ خبری از او نشد تا اینکه شانزده ماه بعد و درست در زمان عملیات خیبر اتفاق عجیبی افتاد…

قسمتی از وصیت نامه شهید :

بخشی از وصیتنامه تاریخی شهید :

.

« خوشحال هستم از اینکه راه شهدای اسلام را

ادامه می دهم و جهت آزادی کربلا و قدس عزیز

به جبهه حق بر علیه باطل اعزام می شوم

و با خدای خود عهد و پیمان می بندم

هیچ وقت از میدان نبرد عقب نشینی نکنم

.

خداوندا، منافقین را که می خواهند

بر انقلاب ما صدمه وارد سازند

و خون شهدای ما را به هدر بدهند

نابودشان کن

.

باز برایتان می گویم

این منافقین را سرکوب کنید

اینها فاسدانی هستند

که فقط برای اخلال و آشوب

از طرف اجانب فرستاده شده اند تا کاری کنند

که انقلاب اسلامی ما را شکست دهند

http://booksite.blogfa.com/

 

https://rahbook.ir/product/%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c%d9%84/

اطلاعات بیشتر

وزن 200 g

اطلاعات فروشنده

  • فروشنده: admin
  • آدرس:
  • 5.00 5.00 امتیاز از 1 دیدگاه
5
حراج
مسافر کربلا
تومان ۹,۰۰۰ تومان ۸,۵۰۰

زندگینامه و خاطرات شهید علیرضا کریمی گردآورنده کتاب : گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی ناشر کتاب : شهید ابراهیم هادی وزن(گرم) : ۱۵۵ شابک : ۹۷۸-۶۰۰-۹۳۹۱۷-۲-۱ نوع جلد : جلد نرم قطع : رقعی (۲۱*۱۴) سال نشر : ۱۳۹۵ شمارگان : ۵۰۰۰ چاپ جاری : ۳۳ تعداد صفحات : ۹۶ چهار ساله بود . مریضی […]

کبوتران حرم
تومان ۱۲,۰۰۰

مهدی باکری در عملیات «رمضان» با سمت فرماندهی تیپ «عاشورا» به نبرد بی امان داخل خاک عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد. اما با هر نوبت مجروحیت، وی بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی، هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌کرد.

در عملیات «خیبر» زمانی که برادرش و معاونت لشکر عاشورا یعنی، حمید باکری، به درجهٔ رفیع شهادت نایل آمد، با وجود علاقه خاصی که به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: «شهادت حمید یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانوادهٔ ما شده است.»

سپس در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: «من به وصیت و آرزوی حمید که باز کردن راه کربلاست، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.»

نقش مهدی باکری و لشکر عاشورا در حماسهٔ قهرمانانهٔ «خیبر» و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی که آنان در دفاع پاتک‌های توانفرسای دشمن از خود نشان دادند بر کسی پوشیده نیست.

در مرحلهٔ آماده‌سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به کندی می‌گذشت، اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب می‌کرد.

او چونان مرشدی کامل و عارفی واصل، آنچه را که مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحلهٔ نبرد به کار بندند، با نیروهایش در میان گذاشت.

چند روز قبل از عملیات بود. همه چیز برای شروع عملیات آماده بود. آقا مهدی مرخصی گرفت و در سفری کوتاه به مشهد مقدس مشرف شد..

دلیران پارسا
تومان ۵,۰۰۰

کتاب دلیران پارسا کتاب «دلیران پارسا» تلاشی است از گروه فرهنگی هنری شهید در راستای آشنایی نوجوانان و جوانان با سبک زندگی شهدا برای مبارزه با شیطان و نفس شیطانی،. در واقع کتاب دلیران پارسا پیشنهاد ویژه‌ای است برای مربیان تربیتی و والدین تا محتوای آن را در اختیار نوجوانان و جوانان قرار دهند تا […]

کتاب طیب
تومان ۱۷,۰۰۰

روایت های شیرین و خاطرات مفیدی که از زندگی شهید طیب حاج رضایی در این کتاب نقل می شود کشش فوق العاده ای در مخاطب ایجاد می کند تا کتاب را مثل آب خوردن سربکشد. وجود نثر دلنشین و کاملاً خودمانی و محاوره ای باعث می شود که نویسنده یا نویسندگان این کتاب، مخاطب را با زندگی پر خطر و خاطره شهید حاج رضایی آشنا می کند. اسناد و عکس هایی از این شهید، در ابتدای خاطرات به چشم می خورند.

کتاب طیب کاری است از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی که با استقبال کم نظیر مخاطبان مواجه شده است

گزیده کتاب:

اوایل دوران پهلوی بود. آن موقع من رضاخان را دوست داشتم. می گفتند آدم خوبیه، مقتدره، با خداست. به مردم کمک می کنه و … من دیده بودم که رضاخان توی محرم میون دار دسته ی تکیه ی دولت بود. خلاصه خیلی از رضاخان خوشم اومد. برای همین روی بدنم تصویر سر رضاخان رو خالکوبی کردم. اما وقتی که به قدرت رسیید فهمیدم که این نامرد مهره ی خارجی هاست. وقتی شروع کرد چادر رو از سر زن ها بگیره، خیلی از لوطی های تهران با مامورها و دولت رضاخان درگیر شدند. من هم چند بار با اون نامرد درگیر شدم. نمی گذاشتم توی محله ی ما کسی به ناموس مردم بی حرمتی کنه. نمی گذاشتم کسی چادر از سر زن ها بگیره. بعد از اون ماجرا رضاخان با امام حسین(ع) هم درگیر شد! وقتی که اجازه ی برگزاری عزاداری نداد، همون موقع گور خودش را کند. ما اون موقع توی خونه ی خودمون مجلس روضه برگزار می کردیم. ایام محرم که می شد در و دیوار رو سیاه پوش می کردیم و خرج می دادیم. اما من در غیر ایام محرم، مرتب به دنبال دوست و رفیق بودم. ورزش باستانی می کردیم. شب ها هم مرتب از این کافه به او کافه؛ از این قهوه خونه به اون قهوه خونه…

در دورانی که در بندرعباس زندانی بودم خیلی ها می آمدند پیش من و می گفتند: شنیدیم شما گنده لوطی های تهران هستید. بعد شروع می کردند با من حرف زدن و رفیق شدن. یک بار چند تا از خان های بندرعباس پیش ما در زندان آمدند. مدت ها با من حرف زدند. آن جا پول داشتیم و آن ها را مهمان کردیم. خیلی از من خوششان آمده بازهم به دیدن من آمدند. آن ها فکر نمی کردند من با سواد و اهل ورزش و … باشم.

سال ۱۳۱۶ بود که با مأمورهای دولتی و پاسبان ها درگیر شدم. آن روز نتوانستم فرار کنم و به خاطر این درگیری دستگیر و به دو سال حبس محکوم شدم. آن موقع حبس برای کسی که گنده ی یک محله حساب می شد، یه افتخار بود! همه از او حساب می بردند. حکومت هم هرکسی رو که می خواست حسابی اذیت کنه می فرستاد بندرعباس.

زندان بندرعباس تبعیدگاه عجیبی بود. خیلی از کسانی که سرشان باد داشت رو سر به راه می کرد. شرایط زندان بندرعباس طوری بود که خیلی ها نمی توانستند تابستان های آن جا را تحمل کنند و همان جا می مردند!

پس از دوران حبس آمدم تهران، هنوز شغلی نداشتم. روزگار من از طریق ورزش و قهوه خانه و بعضی وقت ها دعوا و … می گذشت. اما سعی می کردم با معرفت باشم. لوطی باشم و مرام داشته باشم. تا اینکه یک اتفاق شغل آینده ی من و مسیر زندگی من را تغییر داد.

شما می توانید کتاب طیب (زندگینامه و خاطرات شهید طیب حاج رضایی) را از فروشگاه فرهنگی راه کتاب تهیه و مطالعه نمایید.